سنگ را در بغل ريشه نگه مي دارد

                                       

كتاب ريشه در خاك را كه خريدم در آن سالهاي دور جواني، بيشتر به آن دليل بود كه از هر دو واژه «ريشه» و «خاك» خاطره هاي نوستالژيك داشتم. موضوع بر مي گشت به دوران نوجواني و حتي كودكي ام كه مي ديدم پدر وقتي مي خواست در باغچة خانه و يا در باغ پي كاريز نهالي بنشاند چگونه بستر ريشه ها را با خاك نرم و بي سنگ و شن آماده مي كرد و آنگاه چنان كه طفل به خواب رفته اي را آرام در دامان مادري مي گذارند و مراقبند كه بيدار نشود، با احتياط ريشة نهال را آرام روي خاك مي نهاد و بسم اللهي مي گفت و با دقت و مراقبت از آن خاكهاي نرم و بي سنگ و سفال و سَرَند شده، كه قبلاً آماده كرده بود، در گلوگاه نهال مي ريخت و چنان كه طفلي را آرام مي خوابانند زير لب وردي مي گفت و درواقع امانت خويش را به خاك تسليم مي كرد. آن خاك بكر در آن سالها چه بوي رطوبت لطيفي به اطراف مي پراكند! در آن تابستانهاي گرم و كويري بوي نم و بوي خاك صميمانه در هم مي آميخت و خاطرة خوبي در ضمير گرما زدة بجه هاي كوير مي نشاند.

وقتي ريشه ها در سينة نمناك خاك ولو مي شدند و دو يا چند روز بعد مي آمدي و مي ديدي جوانة بسيار نازكي در گره شاخه پديدار شده و قرار است فردا به شاخه اي تنومند و بارآور تبديل شود، باور مي كردي، كه تنها نه مرگ، كه زندگي براي آدمي و در حضور آدمي اصلاً از خاك سر بر مي آورد! آن وقت مي توانستي به ياد بياوري كه در زير زمين اين ريشة نازك گياهي چگونه با رطوبت كنار مي آيد و از تباني نبات و خاك شاخه ها با دست پر سر برمي آورند و باغبان پير را رو سپيد مي كنند.

ريشه هاي نازك وقتي جاي پاي خود را محكم مي بينند در زمين پنجه مي افكنند و با تمام وجود از بودن شاخه ها مراقبت مي كنند. آن وقت است كه ديگر هيچ چيزي نمي تواند جلودارش باشد. مي تازد و در هرعمقي كه باشد راه به ديار رطوبت مي برد. ما چه مي دانيم در اعماق زمين چه كشمكشي ميان ريشه ها و موانع سر راه در ميان است! فقط مي بينيم كه شاخه ها هرسال تنومند تر مي شود و ميوه ها رنگين تر و آبدار تر. ما برون را بنگريم و حال را.

جنگل گلستان در دامنه هاي خود نصيبي هم براي خراسان كنار گذاشته است، يعني ابرهاي خزر وقتي بر سرش مي بارد ترشح ناچيزي هم نصيب دامنه هاي جوزك و سركش مي شود و حاصل آن سر سبزي مختصري كه وقتي از كوير سوختة خراسان بالا مي آيي، قبل از آن كه بوي جاده هاي نمناك سواحل خزر سرمستت كند، سبزينة دلپذيري بر سينة كوهها مي بيني و اين يعني طليعة جنگلي كه قرار است بر سرت سايه اي جانانه بيفكند. به دعوت دوستي حالا در اين دامنه هايم همبر با درختاني كه بعضي سر به ساليان و قرون مي برند. از آن ريشه به اين ريشه. از نازكي مويي به ستبري تنه اي كه با همة سختيها جنگيده و بر همة هماوردان پيروز شده است. اين ريشه ديگر نه آن مويرگ نازك و لطيفي است كه باغبان پير برايش بستر نرمي آماده كند و با مراقبت سر به دامان مام زمينش بگذارد، اين ريشه تحمل خاك نشيني را از دست داده و با قدرت يك تهمتن سنگلاخها را به كناری رانده و با پشت قوز كرده خود را از لابلاي سنگ و لاخ بيرون كشيده و آنهايي را هم كه با ستيهندگي خواسته اند راه را بر او ببندند در خود گرفته و در لابلاي پنجه هاي آهن شكن خود خورد و خمير كرده است. سنگها اين جا تسليم درختانند، برخي انگار به پناه ريشه ها آمده اند و ريشة ستبر آنها را مادروار در آغوش فشرده است

در آن سالهاي دور نوجواني وقتي كتاب امير ارسلان نامدار را با اشتياق مي خواندم، از اين بيت آن خوشم مي آمد و شده بود ورد زبانم:

گر نگه دار من آنست كه من مي دانم              شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد

و حالا مي ديدم:

... سنگ را دربغل ريشه نگه مي دارد