من از شما می پرسم
نمی دانید وقتی می بینم که انگلیسیهای خام طمع چگونه استراتفورد زادگاه شکسپیر را حلوا حلوا می کنند و از قبل آن نان می خورند یا وقتی می بینم که در باث چگونه به ویرجینیا ولف یا نمی دانم فلان شاعر یا نویسنده دیگر حرمت می گذارند و موزه و گالری برایش درست می کنند یا در شهر دوشنبه خانه لاهوتی را به روی بینندگان باز می کنند به نامش تئاتر و باله می سازند تا بیایند و ببینند که شاعر آزادی خواهشان چگونه شعر می گفته یا در همین امی ین (در 90 کیلومتری پاریس)که من هستم با خانه ژول وزن چه کرده و چگونه آن را به صورت موزه در آورده اند و دوست داران داستانهای خبال انگیزش را به خیال خامی به درون می کشانند, باور کنید دود از سرم بر می خیزد. وقتی می بینم خانه فردوسی در پاژ به آن فلاکت افتاده, یا عطار و خیام اصلا خانه ای ندارند, بیهقی هم اصلا نمی دانیم در کدام گوری زندگی می کرده؛ این بماند جای دوری نرویم وقتی می شنوم دولت آبادی که امروز کاندیدای جایزه ادبی آسیایی است در شهر خودش سبزوار جایی ندارد که هیچ , از آن جا طرد هم می شود, می فرمایید حق ندارم درشگفت و حیرت زده انگشت به دهان مانده باشم؟
آخر ما چند تا شکسپیر و ویرجینبا ولف و لاهوتی و ژول ورن داریم؟ مگر اینها که ما داریم, نمی گویم برای دنیا دست کم برای خودمان کجایشان از آنها کمتر است؟ بازهم می گوییم بچه های ما به جاهای دیگر رو می آورند؛ نیاورند چه کنند؟
وقتی ما به بزرگانمان اعتنا نکنیم دیگران خواهند کرد و کم کم آنها را صاجب خواهند شد, مگر حالا نمی شوند؟ من می گویم بزرگان عالم به عالم تعلق دارند به شرط آن که ما هم جزو عالم باشیم و به اندازه دیگرعالمیان حرمت آنها را نگه داریم.
امی ین شهر ژول ورن است این را این جا همه می دانند پاژ هم زادگاه فردوسی است اما آیا آن جا این را همه می دانند؟
من از شما می پرسم.