ماشان ورنبسته ایم تا ما بازکنیم
روزهای دوشنبه اسرارالتوحید می خوانیم و کیف می کینم. امروز رسیده بودیم به این حکایت که شیخ در نشابور مجلس می گفت در ین میان ناگاه نعره مستان و های و هوی ایشان برآمد که شبانه به کار باطل مشغول بودند و بامداد شراب خورده بودند. صوفیان و مریدان شیخ برآشفتند و فریاد برآوردند که : برویم و سرای بر سر ایشان فرو کوبیم . شیخ در میان سخن بود گفت: " سبحان الله ایشان را باطل ایشان چنان مشغول کرده است که از حق شماشان یاد نمی آید شما حقی بدین روشنی می بینید و چنان مشغولتان نمی کند که از آن باطلتان یاد نیاید؟" فریاد خلق برآمد و بسیار بگریستند و بترک آن معروف گفتند.
دیدم ما چقدر مثل یاران بوسعید امروز به ترک معروف نیازمندیم.
در حکایتی دیگر خواندیم:
روزی شیخ بوسعید در نشابور باجمع یاران به جایی می رفت. به در کلیسایی رسیدند اتفاق را روز یکشنبه بود و ترسایان در کلیسا جمع بودند خبر به شیخ آوردند که ترسایان می خواهند ترا ببینند شیخ پای بگردانید و به درون کلیسا رفت. ترسایان فراوان شیخ را خدمت کردند و بسیار بگریستند و تضرع کردند و حالتها پیش آمد. مقریان همراه شیخ قرآن خواندند و آن جماعت ترسایان نعره ها زدند و زاری کردند و همه جمع را حالتها پدید آمد. چون به جای آمدند شیخ برخاست و بیرون آمد. یکی از مریدان گفت :"اگر شیخ اشارت می کرد همه زنارها باز می کردند [ و مسلمان می شدند] " : شیخ گفت: "ماشان ورنبسته بودیم تابازگشاییم".[ ما زنار آنها را نبسته بودیم تا ما بازکنیم]
دیدم ما درین روزگار چقدر به گشاده دلی هایی از این دست نیازمندیم. گفتم: کجایید دموکراسی ها و آزاد اندیشی ها و آزادی های دینی تا ببینید ما آن روز چه داشتیم. به امروزمان نگاه نکنید.
و گفتم: ای نشابوری ها کجایید تا ببینید در شهر شما چگونه ادیان و مذاهب در کنار هم بودند؟. به امروزتان کاری نداشته باشید.