بايد نوروزي بيايد تا ما به خود بياييم.

نوروز براي به خود آمدن است. نه، اصلاً نوروز براي آمدن است و لابد زمستان براي رفتن. ما مي آييم تابرويم. ازنوروز تا زمستان راهي نيست. تا كله چرخ داده اي خوردت.

اما دريغ كه اسفند در دنبالة اين فصل، گاهي آب به آسياب زمستان مي ريزد. نديديد كه چطور در دو سال گذشته وقتي مي رفت دست خالي نرفت؛ پارسال از همين حوزة دلبستگيهاي ما ايرج افشار را با خود برد و يك جهان دريغ در دلها برجاي گذاشت و امسال سيمين دانشور را درست در همان روز هجدهم به هم درپيچيد و لاي كوله بار لعنتي اش گذاشت و چشماني را كه سياهي مي رفت به دنبال خويش بي فروغ رها كرد. اين نامِ «سيمين» آخر اين روزها حسابي بر سر زبانها افتاده بود و همه با شور و شادماني واگو مي كردند. سيمين خوب نامي بود و داشت زرين مي شد، يعني جام اسكار را زرين كرد؛ اما بسوزد پير« جدائي» كه بد واژه اي است آنها كه طعم تلخ جدائي را چشيده اند مي دانند چه مي گويم، جدائي در همة انواعش بد است اما با «جدائي سيمين از نادر» داشت اين كلمه دلپذيرمي شد، كه جدائي از سيمين دانشور آتش به جگر عالم زد و زشتي اين واژه را بار ديگرآشكار كرد. مطلبي خوانده بودم خيلي سال پيش، عنوانش بود: «بوي جگر سوخته عالم بگرفت»؛ حالا مي فهمم «بوي جگر سوخته» يعني چه. جگرسوختگي بد دردي است خواه از عشق باشد خواه از جدائي. اولي كه هيچ! اما اين دومي را  هي داريم تجربه مي كنيم و دم فرو مي بنديم.

دردي بدتر از «دم فروبستن» نيست، خاصه به وقتِ «گفتن».

نام سيمين با جلال در ذهنم نشسته بود از پنج دهه پيشتر، از وقتي كه سري به خواندن پيدا كرده بودم، بعد كه در اواخر دهة چهل مقالة «شوهر من جلال» را از او خواندم لطافت زندگي معني دار را از بن دندان دريافته بودم. وقتي فهميدم او سومين فارغ التحصيل دانشگاه تهران است كه از رسالة دكتري خود در رشتة مطلوب من، زبان و ادبيات فارسي، دفاع كرده و اولين زني كه به اين توفيق نائل آمده، نامش بيشتر برايم حرمت پيدا كرد. شووشون او اما چيز ديگري بود. دنياي يوسف و زري مي توانست همة تلخكاميهاي مقدسي را كه نسل من تجربه كرده بود، در كام ذوق آدمي شيرين كند. همان سالها يا اندكي بعدتر او را با خوشبختي ديگري قرين يافتم وقتي فهميدم استاد راهنماي رساله اش بديع الزمان فروزانفر بوده است. بديع الزمان نام بزرگي بود كه بي احتياط نمي شد آن را برزبان آورد. در سال 1383 كه ياد فروزانفر را با شاگردانش، استادان پيش كسوت آن روز، خواستيم در زادگاهش، بشرويه، گرامي بداريم از نخستين كساني كه قرار بود دعوت كنيم سيمين دانشور بود. خبر را كه به او رسانيديم شادماني كرد و چون به علت بيماري و ضعف نمي توانست بيايد، قول داد كه مطلبي بدهد و داد، عنوانش بود: «سيمين دانشور، دريغا گوي استاد بديع الزمان فروزانفر». برديم و دادم در آن جلسه باشكوه وتاريخي يكي از دختران همشهري فروزانفر، به جايش خواند. شيرين و خودماني بود و از سر عشق. در صفحة 56 كتاب سخن آشنا، يادنامة استاد بديع الزمان فروزانفر چاپش كردم. وقت كرديد و كتاب را يافتيد بخوانيد. نوشته بود كه فروزانفر به من توجه خاصي داشت و مرا (يعني سيمين را)«دوشيزة مشكين شيرازي صدا مي كرد» و بعد هم لختي از خاطراتش را آورده بود. خاطراتي خوب از آدمي كه وجودش براي دانشجويانش خاطره بود واگر روزي كس يا كساني خاطرات شاگردان فروزانفر را(كه با دريغ بسياري از آنها ديگر در ميان ما نيستند) يكجا جمع كند گنجينة ملاحتي مي شود كه نظيرش را آسان نمي توان در زبان فارسي پيدا كرد. خاطراتي از چنين استادي وبا قلم چنان شاگردي حتماً بايد خواندني باشد.

جملة آخرش اين بود پس از نقل خاطره ها: «كمي بعد از مرگ جلال، استاد هم درگذشت و براي من دو نعش بر دوش داشتن بسيار ناگوار بود». 15/8/83- تهران.

و حالا براي ما هم دو فقدان بزرگ در دو 18 اسفند(ايرج افشار:89 ، سيمين دانشور: 90) مي گوييد كار آساني است؟

اين البته مانع از آن نيست كه حالا كه از اسفند شوم داريم دور مي شويم و بوي نوروز همه جا را نو مي كند پشت به همة غمگني ها و رو به شادماني، كه يقين دارم هم آن دختر مشكين موي شيرازي و هم اين سپيد موي مرد يزدي خواستارش بودند، نگوييم:     

                            جوان باد بخت تو در فرودين        چو در فرودين ماه روي زمين