پ مثل پلیکان
پ مثل پليكان آدم را به اعماق مي برد. به اعماق يادها ، به خاطرات و خطرات. وقتي برگردي به اعماق بايد ژرفتر ببيني و از آن دورها سخن بگويي. كيمياوي خوب از رويه به درونه نقب زده بود. پليكان باغ گلشن براي كويريها خويشاوندي خودماني بود وقتي در زمزمة جويبار تن به آب مي زد آنها كه از كوير تشنه بالا آمده بودند، در آبْ غلطان او خودشان را مي ديدند و بدنشان به خنكا مي زد و مي شد ببيني كه چطور با طبس، كه از تبش و تابيدن مي آمد، دمخور مي شوند. پليكان سمبل طبس شده بود در «پ مثل پليكان»، چنان كه آسيدعلي ميرزا در «مغولها»؛ كه وقتي در خرابه هاي ارگ به سراغش مي رفتي مي ديدي كه با آن نگاه خيامي اش چگونه به اعماق انديشه ها راه پيدا كرده است. در زلزله ديگر از آسيدعلي ميرزا صدايي به گوش نرسيدچنان كه از پليكان، اوجدايي ازياران را برنتافته و با آنها رفته بود. اينها براي آنها كه باغ گلشن را در طراوت فروردين ديده و آن را براي طبس كه چه عرض كنم، براي منطقه غنيمتي يافته بودند، معناي ديگري داشت كه تنها واژة طبس بر همة آنها مي توانست دلالت كند.
من به واژة طبس به دو دليل حساس بودم: دومش اين كه آوارگي هموطنانم را در زلزلة 1357 از نزديك ديده بودم و اولش اين كه «تون طبس» زادبوم و رويشگاه بوتة وجودم بود. و حالا در سوئد مي گفتند كتابي در آمده است به نام«به سوي طبس» كه به فارسي ترجمه شده است. كتاب براي سوئديها البته جديد نبود، اما براي من چرا. به دست آوردنش دشوار نبود، شاعر خوش قريحة افغان و دوست همدلم سعيدي برايم آورد؛ همان شبي كه با خواندن حماسة «ام المؤمنين»ش غوغايي در دلم برانگيخت. به شعرش بايد جاي ديگري بپردازم.
به سوي طبس كتاب بزرگي نيست، خردك سفرنامه اي است با عالمي نگاه و نگره و به قول بوالفضل «از لوني ديگر». از سفرنامه نويسي سوئديها خاطرة ديگري هم داشتم. از كتاب كويرهاي ايران سون هدين به ترجمة پرويز رجبي؛ كه سالها پيش به دليل ديگري خوانده بودم. بگذاريد بگويم به چه دليل. من در سالهاي آغازين دهة هفتاد با همسرم كتاب مشتركي نوشتم: فردوس/تون، تاريخ و جغرافيا (مشهد، مؤسسة چاپ و انتشارات آستان قدس، 1374) كه براي فراهم آوردن بخش تاريخي آن تمام متنهاي جغرافياي تاريخي و سفرنامه هاي خراسان را ديده بودم. بعد هم كه اين كتاب در آمد چون به كلمة «تون» يعني به تاريخ زادگاهم حساس شده بودم هنوز هم كه هنوز است هرجا اطلاعي و حتي كلمه اي در مورد تون مي بينم ناخودآگاه دستم به قلم مي رود تا يادداشت كنم. آخر براي شهر بي نام و نشاني مانند زادگاه من بايد به هر جمله و كلمه اي كه پيدا شد چنگ بزني تا بتواني چهار كلمه بر پيشينة آن بيفزايي. بر اثر اصل مجاورت طبس هم براي من همين ويژگي را پيدا كرده است آخر تون و طبس تنها در عبارت «به تون طبس» (يعني به درك! به حهنّم!) نيست كه با هم رفاقت دارند در خيلي جاها اين اصل مجاورت كارخودش را مي كند. پيش از آن كه كتاب را ببينم پنداشتم كه اين كتاب هم از همان قماش است خواستم ببينم شيرلوند مؤلف كتاب، كه در دهة پنجاه ميلادي از طبس و لابد از تون هم گذشته در بارة شهر و ديار من چه نوشته است. غافل كه اين كتاب از لون ديگري است.
همان روز با تركيش اير عازم استانبول و از آنجا عازم مشهد بودم. فاصله استكهلم- استانبول و نزديك به چهار ساعت پرواز و تنهايي فرصت خوبي بود كه اين كتاب را بخوانم؛ كه البته نيم ساعتي زودتر تمام شد و تا به استانبول برسم مقداري هم به مندرجات و شيوة نگارش اين سفرنامه فرصت داشتم كه فكر كنم. اين كتاب در سوئد ترجمه شده است. به قلم خانم فرخنده نيكو و ناصر زراعتي. ترجمه به نظر خوب و نزديك به متن مي آيد و متن اما بواقع از لوني ديگراست، يعني پاكيزه با سبك و سياقي مقطع و تلگرافي كه هردم خواننده را از آخر به اول مي آورد. اين كتاب براي اولين بار در سال 1959 در سوئد چاپ شده است. شيرك لوند از راه زميني از مرزجلفا وارد ايران شده و از مسيرآذربايجان، به تهران، اصفهان، مشهد، طبس و كوير ايران مي آيد و در بازگشت پاره اي از مشاهدات خود را با زباني تند، مقطع، كنايه آميز و چند وجهي به قلم مي آورد به طوري كه خواننده تنها با برشهايي از سفر او آشنا مي شود اما در عين حال خود بسياري از نانوشته هاي او را هم درك مي كند و در خلق فضاي مشاهدات با او همراه مي شود. بنا براين اثراو به زبان و شيوه اي متفاوت و در عين حال جذاب با خواننده ارتباط برقرار مي كند.
كتاب در اختيار شما نيست كه خواندنش را توصيه كنم در ايران هم گمان نمي كنم به اين آسانيها پيدا شود، اما اگر روزي روزگاري به آن دست پيدا كرديدترديد را ابداً در ذهن شما جايي نباشد فوري بازش كنيد و خوشحال باشيد كه چنداني وقت شما را نمي گيرد.